آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

آراد قلب مامانی

شکر

دوست جونای خوبم من دیگه عمه جون نشدم نی نی ما پیشمون نموند برگشت پیش خدا .زیاد ناراحت نشدیم چون حال زنداداشم خیلی بد بود و از مرگ برگشت خوشبختانه بعد از عمل سخت و زدن ٤ واحد خون به ایشان الان بهتره .و خدارو شکر میکنیم مامان نی نی مون سالمه و انشاالله بازم مامی مهربونی خواهد شد. ...
13 آبان 1390

اين روزاي ارد

اراد اين روزا خيلي با حال شده  با حرفاي بزرگانه اي كه ميزنه  هر روز صبح كه به مامان زنگ ميزنم از اونور گوشي رو ور ميداره ميگه : حاجي مامان از حاجي بابا چه خبر؟ به دوستم فرزانه زنگ ميزنم اروين جون كه ميگه ميرم الان مدرسه ارراد ميگه  خدافس   به سلامت  البته با تشديد روي " س" مهمون كه مياد خونه مامان اينا چون خونه داداشم بالاي خونه مامان ايناست ميگه  يواش بخندين زنداييم خوابيده الانم كه ميگه اوشاق دايي  (اوشاق به زبان تركي يعني بچه ) بعد دعاي اراد  : خدايا پسر داييم پسر باشه ها حالا اسم پسر دايي   اراد كه فاميليش عليزادست به اوشاق دايي م...
27 مهر 1390

دیروز ما

دیروز صبح خیلی زود از خواب بیدار شدیم بعد ا زخوردن صبحانه رفتیم قدم زنی .اول رفتیم بانک کشاورزی حساب خالیه مامان نسیم رو ببندیم (البته با خنده) چرا با خنده؟ چون فقط 3000 تومن توش پول داشتم با 3000 تومن رفتيم ي چراغ خواب براي جوجو مون خريديم  همينطور قدم زنان دايي جون حامد رو تو خيابون ديديم كه داشت ميرفت بانك  برا اراد هم ي اردك فرمندي خريد كه از توش ي سگ صورتي در اومد بعد از خداحافظي  رفتيم مهد كودك دوست مامان  اولش يكم تو حياط بازي كردي يكم سرسره و چرخ و فلك بعد مشرف شديم داخل خيلي از اونجا خوشت اومده بود  موقع ظهر بود بچه هاي هم سن تو يعني نو باوه ها موقع غذاشو...
27 مهر 1390

دوست قديمي مامي اراد

چند روز پيش از يكي از دوستاي دوران ابتدايي تو فيس بوك اثري پيدا كردم با ديدن موفقيتهاش خوشحال شدم الان هم با ميل با هم در تماسيم قراره به  وبلاگ ني ني منم سر بزنه  خاله عاطفه هوار تا دووست داريم. خوش اوومدي  خاله جون قراره انشاالله كه اومد ايران همديگر رو ببينيم ما هم لحظه شماري ميكنيم واسه ديدنش تا كمي خاطرات دوران ابتدايي مون زنده بشه ...
26 مهر 1390

دلتنگی

با شروع سال جدید دانشگاه بابا هم اغاز به کار کرد و بابایی مجددا دانشجو شد حالا بابایی تو هفته ٣ روز ما رو تنها میذاره و میره تنکابن. هفته اول که رفت وقتی برگشت از اراد پرسید  : پسرم دلت برا بابایی تنگ شد؟ اراد : نه  تنگ نشد ایندفعه بابایی  میگه میدونم دلت برا بابا تنگ شده بود؟ اراد :به خدا بابا دلم برات تنگ نشد!!!!!!!!!!!!  با حاجی بابا بازی کردم تنگ نشد   حالا هفته دوم   بابایی صبح میخواد بره تنکابن شب کلی با اراد بازی میکنه  وسطای بازی بابا ازش میپرسه بابا بره دانشگاه دلت برام تنگ میشه؟؟؟؟ اراد : نه حالا بابایی میگه اگه دلت برام تنگ شد بابا برات سک سک...
24 مهر 1390

دندون تازه

هفته پیش دیدم اراد یکم بی حاله و گلاب به روتون یکم شکمش شل شده و همش دل درد داره و میگه مامان چایی نبات بده شکمم خوب بشه شب که میخواستم دندوناش رو مسواک بزنم دیدم  لثه پایین سمت راستش همچین ورم کرده و بالا اومده و ی دندون قشنگ از اون زیر همچین خود نمایی میکنه که نگو بهش گفتم که مامانی دندون تازه در میاری انقدر خوشحال شد و ذوق کرد بچم . تازشم میگفت که من میتونم غذاهای زیاد تری بخورم مامان؟؟ زود تر بزرگ میشم دندونم در بیاد  ؟و کلی سوال دیگه هنوزم که هنوزه دندونش از لثه بیرون نزده ولی ما همچنان در انتظار ...
21 مهر 1390